پارت 178
*پرش زمانی فردا عصر*
*کارلوس رفته بود پیش اسکارلت ، من و شارلوت تنها بودیم که زنگ در به صدا در اومد *
امیلی : کی این موقع اومده ؟
*درحالی که شارلوت بغلم بود رفتم و در رو باز کردم ... اون ... اون گلوریا بود *
گلوریا : سلاممم ... اوه این کوچولو چقدر شبیه باباشه
*هنوز تو شوک بودم که وقتی با لبخند بهم خیره شد سریع از جلوی در کنار رفتم *
امیلی : بفرما داخل
*اومد داخل و در رو پشت سرش بستم ، با دقت به اطراف نگاه میکرد *
امیلی: اه خب راستش کارلوس الان خونه نیست ...
گلوریا : که اینطور
*انتظار داشتم بره ولی بدون توجه به اطراف نگاه میکرد ، جلوی عکس خانوادگی مون وایستاد *
گلوریا : اعلیحضرت واقعا دوستت داره ...
*تعجب کردم و بعد لبخند مصنوعی زدم *
گلوریا : من ...
*یهو صدای باز شدن در به گوش رسید ، با تعجب نگاهم رو به در دادم ، عزی وارد خونه شد *
عزرائیل: خانوم کوچولو ... -
*با دیدن گلوریا حرفش قطع شد و بعد نگاه جدی به خودش گرفت و طوری بهم زل زد که معلوم بود توضیح میخواد *
امیلی : اه عزی امروز خیلی زود اومدی خسته نباشی ...
*با لحن سردی گفت *
عزرائیل: ممنون ..
*هر چقدر اشاره کردم اصلا توجهی نکرد و ازم توضیح میخواست *
امیلی: اممم خب این گلوریا ست ... مطمئناً خودتون همدیگه رو میشناسید ... یادم رفت دیشب بهت بگم ... گلوریا دیروز تو مدرسه ی کارلوس بود و ازم خواست گاهی اوقات بیاد دیدن کارلوس و منم موافقت کردم
عزرائیل: فکر کنم قبلاً بهت گفته بودم وقتی میخوای کاری انجام بدی قبلش اجازه بگیری
*از این حرفش دلخور شدم *
امیلی : گلوریا بفرما بشین -
عزرائیل: متاسفانه همونطور که میبینید کارلوس خونه نیست بانو گلوریا پس بهتره تشریف ببرید چون سرم شلوغه
*این حرفش خیلی بی ادبانه بود *
گلوریا : بله اعلیحضرت ... از دیدنتون خوشحال شدم ... من فعلا رفع مزاحمت میکنم
*عزی در رو باز گذاشت و گلوریا رفت ، در رو محکم بست و بدون هیچ حرفی رفت طبقه بالا ... دلم میخواست برم دنبالش و گوشش رو بکشم که دیگه جلچی بقیه انقدر باهام بد حرف نزنه ولی نه ... من هیچ کار اشتباهی نکردم اونه که باید پیش قدم بشه و معذرت خواهی کنه *
*پرش زمانی دو ساعت بعد ، کارلوس برگشته بود و با ذوق کارایی که با اسکارلت انجام داده بودن رپ تعریف میکرد و عزی مثل همیشه خیلی خوش برخورد جواب میداد *
امیلی: عزی باید حرف بزنیم
*مردک احمق ... *
عزرائیل: باشه .. تو اتاق منتظرم باش
*شارلوت رو گذاشتم کنار کارلوس و رفتم طبقه بالا ، بعد از پنج دقیقه عزی اومد *
امیلی : تو چت شده !؟
عزرائیل: ...
امیلی : جلوی یکی از افراد سلطنتی طوری باهام رفتار کردی انگار برده تم نه همسرت !
*ناخودآگاه یک قطره اشک از چشمم سر خورد ، بهم نزدیک شد و صورتم رو تو دستاش گرفت *
عزرائیل: امی امی قصد نداشتم انقدر ناراحتت کنم ... فقط ... فقط نباید دست هر کسی رو بگیری و بیاریش اینجا باشه ؟
امیلی : تازه داشتم با یکی از افراد سلطنتی درست و حسابی ارتباط میگرفتم که گند زدی بهش ! جلوش باهام مثل یه احمقه بی ارزش رفتار کردی !
*اشکان رو پاک کرد و پیشونیم رو بوسید *
عزرائیل: متاسفم
امیلی : همیشه بهم میگفتی برای خودم یه دوست پیدا کنم تا توی مهمونی ها تنها نباشم... پس چرا الان اینکارو کردی ؟
عزرائیل: درسته من گفتم برای خودت یه آشنا پیدا کن ولی ... ولی گلوریا مارس نه
امیلی : چرا ؟
*نفس عمیقی کشید و موهام رو نوازش کرد *
عزرائیل: باشه باشه .. فقط لطفاً خیلی باهاش صمیمی نشو و زیاد نیارش خونه ...
*تا دهن باز کردم سوال دیگه ای بپرسم دستش رو گرفت جلوی دهنم *
عزرائیل: به شوهرت اعتماد کن
*پرش زمانی بعد از حرف زدن رفتیم پایین پیش بچه ها ، ولی درک نمیکردم ... رفتارش یکم عجیب بود ... یا شاید هم من خیلی حساس شده بودم *
*کارلوس رفته بود پیش اسکارلت ، من و شارلوت تنها بودیم که زنگ در به صدا در اومد *
امیلی : کی این موقع اومده ؟
*درحالی که شارلوت بغلم بود رفتم و در رو باز کردم ... اون ... اون گلوریا بود *
گلوریا : سلاممم ... اوه این کوچولو چقدر شبیه باباشه
*هنوز تو شوک بودم که وقتی با لبخند بهم خیره شد سریع از جلوی در کنار رفتم *
امیلی : بفرما داخل
*اومد داخل و در رو پشت سرش بستم ، با دقت به اطراف نگاه میکرد *
امیلی: اه خب راستش کارلوس الان خونه نیست ...
گلوریا : که اینطور
*انتظار داشتم بره ولی بدون توجه به اطراف نگاه میکرد ، جلوی عکس خانوادگی مون وایستاد *
گلوریا : اعلیحضرت واقعا دوستت داره ...
*تعجب کردم و بعد لبخند مصنوعی زدم *
گلوریا : من ...
*یهو صدای باز شدن در به گوش رسید ، با تعجب نگاهم رو به در دادم ، عزی وارد خونه شد *
عزرائیل: خانوم کوچولو ... -
*با دیدن گلوریا حرفش قطع شد و بعد نگاه جدی به خودش گرفت و طوری بهم زل زد که معلوم بود توضیح میخواد *
امیلی : اه عزی امروز خیلی زود اومدی خسته نباشی ...
*با لحن سردی گفت *
عزرائیل: ممنون ..
*هر چقدر اشاره کردم اصلا توجهی نکرد و ازم توضیح میخواست *
امیلی: اممم خب این گلوریا ست ... مطمئناً خودتون همدیگه رو میشناسید ... یادم رفت دیشب بهت بگم ... گلوریا دیروز تو مدرسه ی کارلوس بود و ازم خواست گاهی اوقات بیاد دیدن کارلوس و منم موافقت کردم
عزرائیل: فکر کنم قبلاً بهت گفته بودم وقتی میخوای کاری انجام بدی قبلش اجازه بگیری
*از این حرفش دلخور شدم *
امیلی : گلوریا بفرما بشین -
عزرائیل: متاسفانه همونطور که میبینید کارلوس خونه نیست بانو گلوریا پس بهتره تشریف ببرید چون سرم شلوغه
*این حرفش خیلی بی ادبانه بود *
گلوریا : بله اعلیحضرت ... از دیدنتون خوشحال شدم ... من فعلا رفع مزاحمت میکنم
*عزی در رو باز گذاشت و گلوریا رفت ، در رو محکم بست و بدون هیچ حرفی رفت طبقه بالا ... دلم میخواست برم دنبالش و گوشش رو بکشم که دیگه جلچی بقیه انقدر باهام بد حرف نزنه ولی نه ... من هیچ کار اشتباهی نکردم اونه که باید پیش قدم بشه و معذرت خواهی کنه *
*پرش زمانی دو ساعت بعد ، کارلوس برگشته بود و با ذوق کارایی که با اسکارلت انجام داده بودن رپ تعریف میکرد و عزی مثل همیشه خیلی خوش برخورد جواب میداد *
امیلی: عزی باید حرف بزنیم
*مردک احمق ... *
عزرائیل: باشه .. تو اتاق منتظرم باش
*شارلوت رو گذاشتم کنار کارلوس و رفتم طبقه بالا ، بعد از پنج دقیقه عزی اومد *
امیلی : تو چت شده !؟
عزرائیل: ...
امیلی : جلوی یکی از افراد سلطنتی طوری باهام رفتار کردی انگار برده تم نه همسرت !
*ناخودآگاه یک قطره اشک از چشمم سر خورد ، بهم نزدیک شد و صورتم رو تو دستاش گرفت *
عزرائیل: امی امی قصد نداشتم انقدر ناراحتت کنم ... فقط ... فقط نباید دست هر کسی رو بگیری و بیاریش اینجا باشه ؟
امیلی : تازه داشتم با یکی از افراد سلطنتی درست و حسابی ارتباط میگرفتم که گند زدی بهش ! جلوش باهام مثل یه احمقه بی ارزش رفتار کردی !
*اشکان رو پاک کرد و پیشونیم رو بوسید *
عزرائیل: متاسفم
امیلی : همیشه بهم میگفتی برای خودم یه دوست پیدا کنم تا توی مهمونی ها تنها نباشم... پس چرا الان اینکارو کردی ؟
عزرائیل: درسته من گفتم برای خودت یه آشنا پیدا کن ولی ... ولی گلوریا مارس نه
امیلی : چرا ؟
*نفس عمیقی کشید و موهام رو نوازش کرد *
عزرائیل: باشه باشه .. فقط لطفاً خیلی باهاش صمیمی نشو و زیاد نیارش خونه ...
*تا دهن باز کردم سوال دیگه ای بپرسم دستش رو گرفت جلوی دهنم *
عزرائیل: به شوهرت اعتماد کن
*پرش زمانی بعد از حرف زدن رفتیم پایین پیش بچه ها ، ولی درک نمیکردم ... رفتارش یکم عجیب بود ... یا شاید هم من خیلی حساس شده بودم *
- ۴.۵k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط